تبليغاتX
وب نشست
وب نشست - نوشته های روزانه ابوالفضل رحمانی

 

 

 

این وبلاگ به اینجا منتقل شد!

http://webneshast.historica.ir

 

 

A.Rahmani Kalat

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 9:38  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

درود

هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا منتهای کار من از عشق چون شود؟

سپاهی عزیز امیدوارم که سلامت باشید. خوشحالم که هنوز دوستان دلسوزی چون شما را در اطراف می بینم. امید که ایزد نگاهدار ارزشهایمان باشد. از این زمان و مجریانش که خیری نیسیت جز شر. سپاهی عزیز هربار دیدن وبلاگ پرمغزتان بر امید من برای بودن می افزاید. درود می فرستم بر تمامی کسانی که در عرصه روشنگری می کوشند و بر مردمانی جهل آلود لباس علم می پوشند. ایزد نگاهدارت.

هر کجا هستم باشم. آسمان مال من است

چه پسندیده است روشنگری اذهانی که غبار جهل برایشان نشسته و چه پر ثواب نشان دادن راهی به گمراهی.

اندکی صبر سحر نزدیک است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 17:12  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 17:17  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

عمل و رفتار هرکس به اندازه شعور و دانایی و آگاهی اوست. این اولین جمله ای بود که امروز استاد (ج.ه) سر کلاس به زبان آورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:44  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

بت پرست!

عمري است ما براي دل بت پرست خويش
بت مي كنيم بت شكنان را به دست خويش!
ما كشته ي ارادت کوریم و بی دلیل
جان می دهیم بر سر عهد الست خويش!
ما را دو چشم بسته و یک شوق کافی است
تا دل اسیرمان كند و پاي بست خويش!
تنها تمام در قدم مرگ مي شود
رنجي كه مي بريم از اين طبع پست خويش!
در قوم ما به ضرب تبر هر كه بت شكست
پيروز مي شود به بهاي شكست خويش
بت مي شود دوباره خودش باز. ناگزير
در انتظار ضربه ي دستي به هست خويش!
افسوس! آن كه بت شكني يادمان دهد
يادش به باد مي رود از ضرب شست خويش
روزي كه بت به باده پرستي رها كنيم
خواهيم شد چو خوشه ي انگور مست خويش!

علیرضا سپاهی لایین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:54  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

چقدر خوب شد که ما ایرانیها از دروازه تمدن رد شدیم ها! چقدر خوب شد که ملت ما اینهمه تمدن دارند! چقدر خوب شد که ملت بزرگی هستیم و چقدر خوب تر که همیشه در صحنه ایم!!

چه حالی می کرد حسین آقا (هم اتاقی فعلی مان در بجنورد) وقتی که با آب و تاب تعریف می کرد و می خندید. وقتی از نذر یک تنور نان محلی یک روستایی برای سلامتی جومونگ خان می گفت و می خندید! وقتی از دعوای کارمند ثبت احوال با مردی که قصد داشت اسم پسرش را جومونگ بگذارد می گفت و می خندید. دلم به درد آمده! از اینهمه به هم خندیدن. از اینهمه بی تفاوتی. از اینهمه بی دینی. از اینهمه جهل.

به شک مانده ام! نمی دانم از دروازه تمدن رد شدیم یا ردمان کردند! نمی دانم تمدن ساز بوده ایم یا ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:52  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

ایرانیان و به ویژه برخی از خاندانهای ایرانی از همان ابتدای فتح ایران توسط اسلام و با توجه به نیاز اعراب به گرداندن سرزمین های مغلوبه به دیوانسالاری و سازمان حکومت های محلی راه یافتند. با وجود  گذشت یک قرن و اندی عباسیان نیز از این قاعده مستثنی نبودند و حتی نیاز به رجال ایرانی در اداره امور ممالک ایرانی تا قرن ها پس از آن نیز مشهود است. از این رو در این مقاله به برسی خاندان ایرانی برمکیان که نقش بسزایی در اداره امور و مملکتداری عصر عباسی داشته اند پرداخته می شود.

 . . .

به بهانه اولین کنفرانسم در دوره کارشناسی ارشد تاریخ - ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 10:1  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی          از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

با درود بر همه پارسایان پارسی زبان که نوروز برایشان تجلی گاه و جلوه گریست از آنچه همه به یکسان داریم. جشن باستانی نوروز بر تمام اهوراییان سرزمین پاک آریا فرخنده باد. باشد که رسیم به آنچه خوب است از پندار و گفتار و رفتار نیکی که زرتشت بفرمود. خرد پاسبان تن و نگاهبان جانتان باد.

نیک زی - به زی - شاد زی

 

جاتون خالی یه ساعت قبل از تحویل سال با حسین آقا (هم اتاقی جدیدمان در بجنورد) رفته بودیم باغ و از فضای سبز لذت ها بردیم. واقعا صدای روییدن علفها رو میشنیدم. کلی هم عکس انداختیم. چقدر راحت کردن این دوربینهای دیجیتال آدم ها رو.

هر چند که قبل تحویل سال همه به جنب و جوشند اما همین که سال تحویل میشه و چند روزی که میگذره و از مهمونداری که فارغ میشیم می بینیم که این عید هم چیز زیادی و فرق چندانی نسبت به عید سال قبلی نداره!! باز هم آهی از ته دل که هر سال میگیم دریغ از پارسال!! تازه بعضی ها حال همون آه کشیدن رو هم ندارن!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 14:40  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

گلچینی از تصاویر مربوط به تاسوعا و عاشورای ۱۳۸۷ که تازه به دستم رسیده رو در وبلاگ میزارم. این عکس ها رو از بین بیش از ۱۰۰ عکس انتخاب کردم.

برای دیدن همه عکس ها به ادامه مطلب برید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:7  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

این رضای نابخشودنی

رضا جان خدا بگویم چکارت کند که امشبم را خواب بر من حرام کردی؟! انشاالله که خدا تو را به لباس دامادی مزین کند که امشب سبب شدی یاد ایامی کردم و دل به درد آوردم.

به همین مناسبت سروده ام

امشب دوباره دیدمت
ای کاش نمی دیدم
دوباره به سوی کوی زلف تو لغزیدم
ز یاد جور آن جفا که بر ما رفت
به خاک و خون دل خویش غلتیدم
ای کاش تو را نمی دیدم


از آونجا که ادامه اش را در توان نیست سرودن به رباعی از خواجه عبدالله انصاری اکتفا می کنم

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست  . . .  تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت  . . .  نامی است ز من بر من و باقی همه اوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:43  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

از باغ مي‌برند چراغاني‌ات کنند  ....  تا کاج جشن‌هاي زمستاني‌ات کنند
پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهاي تار"  ....  تنها به اين بهانه که باراني‌ات کنند
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند  ....  اين بار مي‌برند که زنداني‌ات کنند
اي گل گمان مبر به شب جشن مي‌روي  ....  شايد به خاک مرده‌اي ارزاني‌ات کنند
يک نقطه بيش فرق "رحيم" و "رجيم" نيست  ...  از نقطه‌اي بترس که شيطاني‌ات کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست  ....  گاهي بهانه است که قرباني‌ات کنند

فاضل نظري

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 15:42  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

همه می دانند که در کشورمان سازمانی داریم به نام "سازمان سنجش آموزش کشور" که وظایف خاصی بر عهده دارند. این آخرها که دقت خاصی در احوال مسایل و اخبار سازمان مذکور داشتیم و سری و گوشی در کار آن به آب دادیم چند چیز جزیی اما مهم ذهنمان را مشغول کرده بود که بالاخره بغضمان ترکید و همه اینها را در نامه ای به سنجش باشی گفتیم. در زیر اصل نامه را آورده ایم:

 

به نام دادار نیکو سرشت

جناب آقای پور عباس ریاست محترم سازمان سنجش آموزش کشور

با سلام و احترام

ضمن سپاس و قدردانی از زحمات شما و همکاران در تمامی طول سال و آرزوی توفیق روز افزون برای حضرت عالی و همکاران در خدمت رسانی به جوانان این مرز و بوم بر اثر احساس نیاز به یاد آوری پاره ای از نکات بر خود لازم دانستم که چند کلامی برای حضرت عالی نگاشته و ارسال دارم. همانطور که خود شما نیز می دانید سازمان سنجش آخرین مرحله ای است که یک دانش آموز ایرانی برای ورود به دانشگاه با آن تماس برقرار نموده و به شدت با امور مربوطه ی آن درگیر می شود. از این رو در دوران میانی بلوغ جوانان ایران که درک و فهم ایشان به نقطه ای از قوت رسیده که خوب و بد را به راحتی تمیز دهند و در آغازین روزهای شکل گیری شخصیت خویش قرار دارند سازمان مربوطه جزو مهمترین نهادهایی است که در ایجاد خوراک فرهنگی برای این عزیزان فعالیت دارد. حال مسئله ای که خاطر اینجانب را مشوش نموده عدم توجه به برخی نکات در امر ارتباط با داوطلبین ورود به دانشگاه (و دیگر کسانی که یک یا چند بار در زندگی خود با این سازمان در ارتباط خواهند بود) می باشد. مهمترین نکته ای که نظر من را به خود جلب نموده است تمدید های مکرر زمان برای داوطلبین است. هرچند نیت این امر فراهم آوردن تسهیلات بیشتر برای این عزیزان و بستری سودمند است که متاسفانه ناخواسته این امر عدم صدق گفته های سازمان سنجش را به صورتی غیر مستقیم بر مخاطب تلقین می دارد. چنانکه در اطلاع رسانی خبری در سیما مطرح می شود تاریخ معینی برای این امر اعلام می گردد اما در واقع همه از تمدید آن اطمینان دارند و گاها کار خود را تا زمان پایانی و مهلت مقرر انجام نمی دهند. مسلما سخن بنده را تصدیق می فرمایید که این امر اعلام غیر مستقیمی برای نقض قانون سازمان توسط داوطلبان از سوی خود سازمان است. و نوعی ناهنجاری در حجم و سطحی وسیع برای جامعه و نوعی امیدواری کاذب به همراه می آورد، که به شدت برای جامعه ای که در هجمه ای از ناهنجاری ها قرار گرفته و در حال گذر از مرحله ای دشوار از حیات خویش می باشد مضر و زیان بخش است. گمان نمی کنم دو هفته مهلت برای هیچ داوطلبی در هیچ گوشه از ایران مهلتی ناکافی بوده باشد و اگر 14 روز کافی نبوده است 3 روز تمدید شده نیز مشکل را برطرف نمی کند. امید است توضیحات بنده برای قانع کردن شما کافی بوده باشد هرچند که جنابعالی استادی فرهیخته و دانشمندی فرزانه و مدیری با تجربه در این زمینه اید. بسیار پسندیده تر است که در پایان دقیق زمان اعلام شده از سوی شما لینک مربوطه از سایت برداشته شود و داوطلبین بدانند که چهارچوب قوانین سازمان سنجش کشور قرص و محکم و بر اصولی قانونمند استوار است. امید است زمانی فرا رسد که سازمان مطبوع شما الگویی برای نشر صدق گفتار در میان دیگر خدمتگذاران به نظام اسلامی ایران سربلند باشد. امید است روزی فرا برسد که دانش آموزی نباشد که سازمان سنجش را در ارایه امکانات مناسب و در صدق گفتار و کردار الگوی خویش قرار ندهد و شکی در گفتار معاونین حضرت عالی نبیند. و من الله  توفیق

 
ابوالفضل رحمانی
دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ

 

 
A.Rahmani Kalat
Tel : +98(512)2723872-5
Emergency : +989159070787
Site : www.historica.ir
Blog : Webneshast.blogfa.com
Address : Imam Khomeini Ave.
Kalat e Nader. Khorasan-Razavi
State. Iran.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 14:14  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

منظورمان روشن است. میخواهیم معنی این دو کلمه را بکاویم! به راستی ما که پس از اندی و چندی دوری از منزل به دیار قربت و با مشقت به اندوختن تاریخ پرداخته ایم حال بهتر است کدام واژه را برای خود برگزینیم؟ تاریخ دان یا تاریخدان؟

اولی را به معنای دانای علم تاریخ و دویومی را به معنای کسی که تاریخ را در خود انبار کرده است تعبیر می کنیم! مانند جوهردان و گلابدان! حالا به نظر شمایان اینجانب از کدامین دسته ام؟ راستی چرا برخی اینگونه اند؟ چرا برخی فقط بوی خوب می دهند؟ فقط رنگ گلاب را به خود گرفته اند؟ اما برخی گلابی درونی دارند! آنچه از پسندیده ها می بینند ز غیر بر گوهر جوهر درون می افزایند. راستی که بعضی ها فقط به رنگ قالب زمانه درآیند و برخی به رنگ آنچه در ایشان است! (این دو جمله شامل کپی رایت می شود) حالا که بحث اصلی ما علم است یادمان آمد از ماجرایی که با کمی تغییر در زیل نقل می کنیم. هرچند که این ذهن خسته مجالی باب یاد آوری داستان نمی دهد داستان را از زبان خودمان برایتان روایت می کنیم:

علمی که بر الاق می رفت!

به نام خدایی که همیشه مار را نظاره کردی و بر ما رحمت فکندی

دیار ما را حکیمی بودی ابوالفضل نام که علم و فضیلت را چون پدر بودی. حکیمی که شهره ی عام و خاص به مشرق تا به مغرب بودی و گره از مردم به دانایی خویش بگشودی. روزی حکیم قصد سفر کردی. حکیم را عادت بر این بودی که از علوم و فنون نبشته ای با خود بردی بلکه به کار آمدندی. وی را الاقی بودی بازیگوش که کتب بر وی بستندی. القصه بار خود برچیدی و مقصد گزیدی و پای در راه نهادی. به راه سفر حرامیان بر وی بریختندی و مال وی ببردندی و این الاغ رمیدی و نبشته ها بر زمین فکندی. حکیم که چونین دید برآشفتی و از بند جستی زدی و نبشته ها برگرفتی و حرامیان بر وی خندیدی و بگفتندی: علمی که بر الاق رفتی به هیچ کار نیامدی و صاحب آن را لایق بودی!

پایان

حال ما نیز چونین است. ما نیز به گمان مادرجان علم روایات و قصه ها آموخته ایم و به هیچ کار نمی آییم. خدا به دادمان برسد از دیگران. این که مادرمان بود گفت ماست ما ترش است. دیگران ما را چگونه ببینند خدا داند و بس!

- - - - - پاورقی - - - - -

(نام داستان و متن آن کپی رایت دارد)

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:36  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد

ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است

زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند

مونتسکیو

 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:26  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

جایتان خالی همین دقایقی قبل بود که چایی به دست و قند به دهان به اتفاق والده ی محترمه نشسته بودیم و داشتیم گپی می زدیم و به دستان ایشان خیره شده بودیم و به آرامی بالا آمدن رج های بافتنی را دنبال می کردیم. این یکی را برای ما می بافد. پدرجان می گوید این هم از آن زمستان های خانه خراب کن است و مادرجان هم که دست به بافتنش خوب است دارد فکر زمستان را در اوج جیک جیک مستون ما میکند. دل توی دلمان نیست که کی تمام می شود! گل می گفتیم و گل می شنفتیم تا این که زدیم کانال اخبار. چشمتان روز بد نبیند. یادمان نیست کدام کانال بود. ۱ بود یا ۲. طبق معمول یکی از گزارشگران خوش ذوق -از همین گزارشگرانی که سعی می کنند ادای کامران خان نجفزاده را دربیاورند و کلمات قلمبه سلمبه در دهانشان می ترکانند- پایش را کرده بود توی کفش Internet و هی می زد تو سر این بیچاره که تو فلان و بهمانی! نمیدانیم چه حکمتی است که هرگاه میخواهند چیزی را نفی کنند تهیه گزارش از این بد حجاب ها رونق می گیرد! بماند. ما که سر از کار این سیما در نیاوردیم؟ یک روز بدین شکل و فردا به نحوی! یک روز میزنند توی سر این بیچاره و فردا کارشناسان روند الکترونیکی شدن خدمات را بررسی میکنند و میگویند قبض تلفنتان را اینترنتی ۱رداخت کنید تا مخابرات محترم مجبور نشود ۴۰۰ تومان به بانک کارمزد بدهد و از آن سو ندای دولت الکترونیک به گوش می رسد. خلاصه که گفت اینترنت جیز است! از کافی نت ها گفت و از چت بازان راپورتی داد و در پایان نتیجه گرفت که اینترنت جیز است. جیز. نگفت چگونه فرهنگ استفاده از تکنولوژی را اجتماعی کنیم؟ نگفت که اینترنت میتواند فایده هم داشته باشد. چطور است واژه منحوس اینترنت را کناری بگزاریم و از این پس از معادل فارسی جیز استفاده کنیم.

آخر کجای دنیا اینهمه از تکنولوژی بد میگویند. کجای دنیا اینگونه درها را بسته اند. کجای دنیا پدر و مادرها را نسبت به علاقه فرزندانشان به اینترنت بدبین می کنند و آنها را در مقام اتهام قرار می دهند؟ کجای دنیا وبکم را وسیله ای برای گسترش فساد و از بین برنده آبروی خانواده و افراد می دانند. ما که تا به حال سعادت نداشته ایم خبری از مفید واقع شدن اینترنت بشنویم. نکند این آقا و آن آقا نسبتی باهم دارند. این یکی گفت جیز جیز است و آن یکی گفت جیز آخرش ۱۲۸ کیلوبیت! بیشترش جیز است! همان آقایی را میگویم که گفت ۵۶ کیلوبیتش برای دریافت کتاب ۴۰۰ صفحه ای کافیست! همانی که اینترنت فروشان را به ریختن آب در کالایشان متهم کرد. بگذریم از اینهمه درد. از اینهمه جهالت! آخر کجدار و مریز هم شد ضرب المثل!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:15  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

دوستی داریم حسن آقا نام. مثل خودمان اهل تاریخ. اهل دل. اهل همین کلات خودمان. از آن اصلاح طلبهای روشنفکری که می دانید. هر وقت ما را می بیند می نالد و می گوید : ((من که آخر نفهمیدم تو کدوم طرفی هستی! چپی هستی؟ راستی هستی؟ اصلاح طلبی؟ چیکاره ای آخه؟ طرفدار کی هستی؟))

ما هم در جواب میگوییم : هیچ طرفی حسن جان. هیچ کدام. ما اهل دلیم آقا اهل دل! ما طرفدار کسی هستیم که اهل دل باشد. اهل خدمت. اهل همین ایران خودمان. مال همین طرفها باشد. بوی ایران بدهد. قرمه سبزی بخورد و حافظ بخواند و تشنه ی تاریخ و فرهنگ باشد و خلاصه سنگی روی سنگ بگذارد و دردی از کسی دوا کند. حالا میخواهد خاتمی باشد یا احمدی. اینطرفی باشد یا آنطرفی. ریش بگذارد یا نگذارد. فقط اهل مردم باشد آقا اهل مردم اهل دل!

حضرت حافظ هم می فرمایند

چو بشنوی سخن اهل دل مگوکه خطاست سخن شناس نه‌ای جان من خطا اینجاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید    تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب    بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود    رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من    خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم    گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند    که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب    که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند    فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

و دیگر شعرا :

تو اي عطار گرچه دل نداري
وليکن اهل دل را ذوفنوني
عطار

الا گر طلبکار اهل دلي
ز خدمت مکن يک زمان غافلي
سعدي

توان گفت با اهل دل کو بماند
سعدي

کليد قفل سعادت قبول اهل دل است
مباد آنکه درين نکته شک و ريب کند
حافظ

چرا راه دور می رویم. نمونه اش همینجاست. همین نزدیکی ها اهل دلی خفته است. همین نزدیکی ها کسی آرمیده که انگار از خاطرمان رفته که برای برابری و برای صلح آمد. برای عشق آمد برای ایران و اسلام آمد. برای من و تو.

 

حديث دل (شعری از امام خمینی)

بـــــــر ســــــر كوى تو اى مى زده، ديوانه شدم     عقل را رانـــــدم و وابستــــه ميخانه شدم

دور آن شمــــع دل افـــــــــــــروز چو پروانه شدم     بـــــه هــواى شكن گيسوى تو شانه شدم

درد دل را بــــــه كـــــــــــه گويم كه دوايى بدهد      مــن كـــــــه درويشم، ميخانه بود منزل من

دوستــــــــىّ رُخش آميختـــــــه انــــــدر گِل من      از همـــه مُلك جهان، ميكده شد حاصل من

حــــــق ســــــــرافكنــــده شود در قِبَل باطل من     كــــاش ميخــانه به اين تشنه صفايى بدهد

مـــــــــژده اى ســـــــــاكن بتخانه كه پيروز تويى      يـــــارِ آتشكــــــده مستِ جهـــــانسوز تويى

خـــــــــادم صـــــــــــومعه فتنــــــــه برافروز تويى      واقفِ ســـــــرّ صنمخـــــــانه مـــــرموز تويى

شــــــــايد آن شــــــاه، نــــوايى به گدايى بدهد      ســـــ و سرّى است مرا با صنم باده فروش

گفت و گويــــى است كه نايش برسد بر دل گوش     پيــــر صاحبدل ما گفت: "ازين رمز، خموش!

هـــــــر دو عالــــــم نكشد بـــــــ-ار امانت بر دوش      دست‏تقــــــدير بـــــه ميخواره نوايى بدهد

اى گـــل بـــــــــاغ وفـــــــــــــا، درد مرا درمان كن      جـــــرعــــــــه اى ريز و مرا بنده نافرمان كن

راز ميخوارگــــــــى‏ام از همــــــــــه كس پنهان كن     گــــــوشه چشم به حال من بى‏سامان كن

باشد آن شــــــــاهد دلــــــــــــــدار سرايى بدهد      يــــــادگارى كه در آن منزل درويشان است

درد عشــــــــــــــــّاق قلندر به همين درمان است      طـــــــاير قدس بر اين منزلِ دل، دربان است

حضرت روحِ قُدُس منتظــــــر فــــــرمــــــــان است      تــــا كـــــه درويش خـــــرابات صلايى بدهد

پـــــــرده بــــــــــرداشت ز اســــرار ازل، پيـــر مغان       بــــــاز شد در بـــــــرِ رندان، گره فاشِ نهان

راز هستــــــى بگشــــــود از كـــــــــــرم درويشان      غــــــم فـــــــــــرو ريخت ز دامان بلند ايشان

دوست شــــــايد كـــــــــــه به دريوزه ردايى بدهد      ســــــاغر از دست من افتاد،  دوايى برسان

راه پيـــــدا نكنــــــم، راهنمــــــايى بــــــرســـــان       گــــــــر وفايـــــى نبود در تو، جفايى برسان

از مــــــن غمــــــــزده بـــــ-ر پير، ندايـــى برسان      كــــه به ايــن مى زده در ميكده جايى بدهد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:3  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

محمد حسین شهریار

بو دنيا فاني دير فاني           بو دنياده قالان هاني

داود اوغلو سليماني           تخت اوستوندن سالان دنيا

سنين بهره ن يين كيم دير؟     كيمينكي سن ؟ييه ن كيم دير

سنه دوغرو دييه ن كيم دير؟     (يالان دنيا يالان دنيا)

سني فرزانه لر اتدي      قاپيپپ ديوانه لر توتدي

كيمي الدي كيمي ساتدي      ساتان دنيا الان دنيا

اتي ازل داغا سالديق     يورولدوقجا دالي قالديق

اتي ساتديق اولاغ الديق     يه هر اولدي پالان دنيا

بيري اينا بيري پاسدير     بيري ايدين بيري كاسدير

گئجه طوي دير سحر ياس دير    گول اچديقدا سولان دنيا

ايگيت لرين باشين يئيه ن    قوجالار بوز باشين يئيه ن

قبير لرين داشين يئيه ن     ئوزو يئنه قالان دنيا

نه قاندين كيم گول اكندير       كيم قيليج تك قان توكندير

تيمور هله كوره كن دير        چنگيز جانين الان دنيا

يامان قورقو ييغيلايدين       طوفانلاردا بوغولايدين

نوليدي بير داغيلايدين     بيزي درده سالان دنيا

چاتيب سندن كوچن كچدي     اجل جامين ايچه ن كئچدي

اولان اولدي كئچن كئچدي     نه ايستيردين اولان دنيا

بوغولايدين اولان يئرده      دوغوب خلقي بوغان يئرده

اوغول نعشين اوغان يئرده    انا زولفون يولان  دنيا  

استاد محمد حسین شهریار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 9:47  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

صحبت یاران یکدل کیمیای دیگر است!

جایتان خالی. این ساعات که می گذرد و احتمالا ساعاتی که در راه است کیفمان کوک است و حالمان کوک تر! در این آشفته بازار بی فرهنگی و قاتی پاتی شدن فرهنگهای مختلف مانوس و نامانوس پس از مدید مدتی دوستی یافته ایم همکلام و همدل و مقدارکی هم همفکر. از این بابت است که شادمان و سرحالیم. نمیدانم مشکل از ماست که آبمان با هر کسی به جوی نمی رود یا از این کسان که جوی ما را نمی شنوند؟

مرد را هرچند تنهایی کند کامل عیار       صحبت یاران یکدل کیمیای دیگر است

دیشب با دوستی آشنا شده ام که درد دل ما را می فهمد و می داند که بر سر این ملک و فرهنگش چه آمده. جایتان خالی از مصاحبتش لذت ها بردیم! به قول خودش تو چون شمس و من مولانا شده ام!! -با عرض پوزش از اهل ادب به خاطر این تشبیه ناصواب- خلاصه از شجریان خواندیم و از استاد شهریار گفتیم و جایتان خالی آهی هم کشیدیم! از تکنولوژی گفتیم و درد جامعه شکافتیم! و در پایان چند فایل موسیقی سنتی ناب هم رد و بدل کردیم. آخر کم اند از این آدمها که آب را گل نمی کنند. کم اند کسانی که سنت را را درک کرده اند و در تلفیق سنت و مدرنیته شرقی غربی می زیند! چه می گویم روزگاری شده که شرق و غرب زیاد توفیری نمی کند. تو در حال گذر از جهانی شدنی و من همچنان یقه شرق و پاچه غرب را گرفته ام. نمیدانم به خدا. ما که در این هیاهوی فرهنگی دست راست و چپمان را گم کرده ایم شرق و غرب که جای خود دارد.

 

راستی بر سر ما چه آمده؟ چیست آن درد مشترک که محسن نامجو گفت؟! بر سر این فرهنگ چه می آید؟ بگذریم. قرار بود حرف از سیاست نباشد. حرف از جامعه نباشد. حرف از انسان نباشد! قرار بود حرفی نباشد. آخر ما بیشتر از علی آقا شریعتی که نمی فهمیم؟ می فهمیم؟ نه!

من دیگر ناله نمی کنم!
نه ...
من دیگر ناله نمی کنم. قرنها نالیدن بس است.
می خواهم فریاد بزنم. اما اگر نتوانستم سکوت می کنم
خاموش بودن بهتر از نالیدن است

به من بگو نگو. نمی گویم
اما نگو نفهم. که نمی توانم نفهمم
من می فهمم!


--- پاورقی ---------------
چند جمله بالا [با تردید] منتصب به دکتر علی شریعتی است. (رعایت احتیاط برای نقل قول لازم است)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:28  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

سایت گروه تاریخ دانشگاه آزاد بجنورد راه اندازی شد

سایت گروه تاریخ دانشگاه آزاد بجنورد هم در آدرس www.buhd.ir راه اندازی شد. به علاقه مندان به تاریخ توصیه می کنم که از محتویات این سایت استفاده کنند. امیدوارم با همکاری اساتید خوبم در دانشگاه آزاد بجنورد سایت پرباری برای تاریخ پژوهان و تاریخ دوستان باشه.

همچنین سایت دایرت المعارف تاریخ رو خودم در آدرس www.Historica.ir راه اندازی کردم که امیدوارم با همکاری دوستانم سایت جامع و کاملی در رابطه با تاریخ از کار در بیاد.

 

درود بر همه شما بزرگواران و بزرگ اندیشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 21:46  توسط ابوالفضل رحمانی  | 

آخ جان فیلم پر خرج!

یوزارسیف جان تو هم آسوده بخواب که ما بیداریم.

شرط خواندن و مفیوض شدن  (این کلمه نوعی فحش در معنای کنایه ای: بهره بردی مفتکی!)  از این نبشته آن باشد که پس از خواندنش در اولین فرصت تخته ای یافته و چند مرتبه ای بر آن بکوبید!

زمانی یوسف را در مصر عزیز یافتند. خوش به حال یوسف! ما که تا قبل از دیدن فیلمش وجود اینهمه خاطرخواهی را می خندیدیم و منکر می شدیم! خوش به حال یوسف! همیشه گمان می بردم آن حضرت زیبا, کلام و لحن زیباتری دارد! خوش به حال یوسف توی فیلم! زلیخا خانوم و شرکا توی فیلم هم ناکام ماندند! بیچاره زلیخا! همیشه دوست داشتیم جای حضرت یوسف می بودیم! خوش به حال زلیخا! ما که تا قبل از دیدن این فیلم زنان مصری را زیباتر می انگاشتیم! خوش به حال ما! نمردیم و فیلم پر خرج هم دیدیم! خوش به حال ما! گمان می برم فیلم بر دلهای عوام الناس رخنه کرده باشد. خوش به حال صدا و سیما! آخر بندگان خدا مدتهاست از این فیلمها ندیده اند. خوش به حال بنده های خدا!

بالاخره نمردیم و بعد از مدتها فیلم پرخرجی ساخته شد و ما را مفیوض کرد! بعد از سریال پرخرج ناتاشا خانوم و شرکا! که در این فیلم یک دستگاه پیکان مدل بالا! به شدت ترکانده شد فیلم یوسف شاهکاری مجدد  در سینمای ایران است. من باب مخارج هنگفت آن عرض می کنیم. از حق نگذریم معلوم است برای دکوراسیون و تزئینات و ... خرج زیادی کرده اند. ما که فیلم شناس یا فیلم گشا یا فیلم افروز نیستیم و حق خود نمیدانیم از آن خرده بگیریم. اما برخود لازم می دانیم از پول بیت المال دفاع کنیم!! به چه حقی به این فیلم گیر الکی می دهید؟ ای کسانی که چشم دیدن زلیخا را ندارید! چرا بر این همه هزینه و صحنه آرایی و ظرافت خرده می گیرید؟ حالا که کار از کار گذشته! شما هم بی خیال شوید!

پایان

و آن که شمایان را خواستم تا بر تخته ای بکوبید علت آنجاست که هم صدا و سیما چشم نخورد و هم ما!

- - - - - - - - پاورقی - - - - - - - -

کپی رایت وجدانی یادتان نرود
هیچگاه نفهمیدم بالاخره را چرا اینگونه می نویسند : بالا-خره
دقت کرده اید من چقدر از علامت تعجب (!) استفاده می کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:33  توسط ابوالفضل رحمانی  |